محمد على مجاهدى
344
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
اطفال تشنه را عوض آب ، بر دو رخ * خاكم به سر ، كه سيلى آتشفشان زدند ! و آن گاه ، چند محمل بىستر و بىحجاب * از بهر آل طاها ، بر اشتران زدند كردند رو به كوفه پس آن گه ز كربلا * منزل : بلا و ، توشه : بلا و سفر : بلا ! 11 بر قتلگه چو آل نبى را فتاد راه * از دود آه ، شد چو شب تيره قتلگاه افتاد نخل ماريه ، آن دم به سر ز پاى * درماند نهر جاريه ، آن دم به جاز راه بىپرده اهل بيت نبى چون عيان شدند * خور ، سر برهنه زد سر و ، بىپرده گشت ماه طوفان گرفت سطح زمين را ، ز سيل اشك * بنهفت ابر ، روى هوا را ز دود آه از خون ، زمين معركه گلرنگ گشته بود * چونان كه لاله فرق نكردى كس از گياه آوخ كه در ميان شهيدان نمانده بود * پيراهنى به پيكرى و ، بر سرى كلاه جز جسم پاره پاره نيامد به چشمشان * كردند هرچه اهل حرم هرطرف نگاه تنهاى پاك ، از دم شمشير : چاك چاك * غلتان به خاك و خون همه ، بىجرم و بيگناه از بيم تازيانهء خصم ، اهل بيت را * يك تن نبود غير تن كشتگان ، پناه بالاى هر شهيد ، يكى ز آن زنان گشود * گه گيسوى سفيد و ، گهى معجر سياه زينب ، به جستجوى برادر به هرطرف * گشتى ميانهء شهدا گرد قتلگاه ناگه فكند ديده به جسم امام دين * از سوز بركشيد ز دل بانگ وااخاه ! پس ديده در عزاى برادر پرآب كرد * رو در مدينه ، سوى پيمبر خطاب كرد 12 كاين سر نهاده در ره جانان ، حسين توست * بگذشته در هواى وى از جان ، حسين توست اين شاه تشنهكام ، كه از خون حلق او * سيراب گشته خاك بيابان ، حسين توست اين لالهگون بدن ، كه گشاده در آفتاب * زخمش دهان چو غنچهء خندان ، حسين توست اين ركن دين ، كه از غم بنيانكنش سزد * گردد خراب ، پايهء ايمان حسين توست اين نور چشم بانوى جنت ، كه مرگ او * بنهاده داغ بر دل رضوان ، حسين توست